|
|
|
|
GODISNOWHERE
" خدا اكنون اينجاست " يا شايد " خدا هيچ کجا نیست "
بستگی به شکل خوندن شما داره.
|
|
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
سقراط و فلوت
|
|
|
زمانی که جام شوکران را مهیا می ساختند٬ سقراط سرگرم فراگیری قطعه ای برای فلوت بود.
از او پرسیدند به چه درد می خورد؟
گفت: به دانستن این قطعه پیش از مرگ.
|
|
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
|
|
|
اگر بپنداریم موجودی کاملا مختار هستیم٬ چاره ای نداریم که بپذیریم در اختیار خود مجبوریم.
توسط احسان . الف
|
|
جمعه بیست و سوم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
برادرانه کافر باشیم
|
|
|
گمراه نشوید، جنگ های بزرگ دنیا میان خدا پرستان است
به نام خدا بر سر زمین
درگیری و بمب گذاری و گروگان گیری نیایش ابراهیم هایی است که به فرمان گوسفندان آسمانی اسحاقشان را قربانی می کنند.
گمراه شوید، برادرانه کافر باشیم بهتر است تا خداپسندانه جانی.
پ . ن . ۱ : مطلب بالا عینا از وبلاگ حیوان نقل شده است.
پ . ن ۲ : حیفم اومد شما هم نخونید.
|
|
جمعه بیست و سوم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
نسل قابیل
|
|
|
ما همه از نسل قابیلیم. برادرکشی تو خون ماست.
به راستی قابیل آدم کشی را از کجا آموخت؟ چگونه به ذهنش رسید که می شود آدم کشت؟ او که از انسان های اولیه تاریخ است٬ هیچ نمی داند٬ حتی به ذهنش خطور نمی کند که می تواند جسد را در خاک دفن کند٬ با این همه نادانی چگونه فهمید می توان آدم کشت؟
بله٬ آدم کشی در خون او هم بود٬ او نیز ژن آدم کشی داشت. پس باید بالا تر رفت. آدم؟ آدم هم آدم کش بود؟ آیا آدم در جهان خلقت تنها آفریده شد یا آدم هایی آفریده شدند و آدم کشت تا تنها شد؟
اگر آدم نکشت پس قابیل چگونه کشت؟ اکر آدم کشت او چگونه آموخت که باید کشت؟
شاید ژن آدم کشی و برادر کشی هدیه خداوند به انسان باشد!
و خداوند اسما را به انسان آموخت.
اسما؟ اسما دیگر چیست؟ اندیشیدن٬ عشق ورزیدن وشاید برادر کشتن؟
پ . ن . ۱ : این نوشته را جدی نگیرید. همه تردید هایی هستند که ذهنم با آن ها بازی می کند تا همیشه به یاد داشته باشد بگوید چرا؟ من از این بازی لذت می برم.
به قلم احسان . الف
|
|
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
دعایی برای ابلیس
|
|
|
چه سرنوشت دردناکی دارد او که لقا الله را چشید و سپس رانده شد.
بیا تا برای بازگشت ابلیس به ملکوت خداوند دعا کنیم.
توسط احسان . الف
|
|
سه شنبه بیستم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
نیایش
|
|
|
خدایا٬
آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند٬ بسوزد.
از دکتر علی شریعتی
|
|
یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
آرزو ها و تلاش ها
|
|
|
به اندازه آرزوهایتان تلاش کنید
و یا
به اندازه تلاش هایتان آرزو کنید ...
|
|
جمعه شانزدهم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
فریادهای خاموش
|
|
|
دریا - صبور و سنگین - می خواند و می نوشت: ......... من خواب نیستم!خاموش اگر نشستم مرداب نیستم! روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم روشن شود که آتشم و آب نیستم.
|
|
جمعه شانزدهم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
خانه ی من
|
|
|
مدت هاست که از فراز خانه ی من کبوتری عبور نکرده. این روزها کلاغ های سیاه پیام آور خانه ی من شده اند. گاه از آن ها نشانی از کبوتر ها می پرسم اما چه سود که در عمر چند صد ساله خود کبوتری ندیده اند.
در باغچه خانه ی من گل های زیبای جسارت در بین علف های هرز گستاخی گم شده اند. نمی دانم شاید این باغچه اصلا گلی نداشته باشد.
برخی از برادرانم به مکتب نمی روند. آن ها در زمین های زراعتی عرق می ریزند تا شب نانی داشته باشند و شب می خورند تا دوباره فردا عرق بریزند. اگر هم شب نانی نباشد اشک هست که شکم آن ها را سیر کند.
برخی از آن ها به مکتب می روند ولی فقط می خوانند. روزها حافظ کتاب های ضخیم می شوند و شب ها حافظ کابوس های خواب پس از گرسنگی. آن برادرانم گاه نان شب دارند اما این برادران ابله حتی نان شب هم ندارند.
در این خانه سال هاست که کسی نیاندیشیده.خانه ی من را ابر های تیره جهل و تعصب فرا گرفته است و ما حصل آن باد های ویرانگر فقر فکری و مادی شده است.
کجای این خانه تاریک نور امید را می بینی؟ آیا دیوارهای سخت و زمخت این خانه جایی برای پنجره ای کوچک دارد؟
توسط احسان . الف
پ . ن . ۱ : این مطلب پیش از این در وبلاگ صنوبر توسط همین نویسنده ثبت شد.
|
|
شنبه دهم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
جنگ اراده ها
|
|
|
با همه گیر شدن تدریجی تکنولوژی٬ جهان ما به سمتی می رود که هوش و استعداد در آن رنگ می بازد. دنیای ما از این پس جنگ بین اراده ها خواهد شد. جنگی که در آن اراده های قوی بر اراده های ضعیف چیره می شوند و...
... سرانجام نبرد میان ابر قدرت ها٬ یعنی نبرد میان اراده های برتر٬ سر می گیرد. برنده آن خواهد بود که باور دارد برنده خواهد بود.
توسط: احسان . الف
|
|
شنبه دهم شهریور 1386 |
|
|
| |
|
بیچاره ملتی که محتاج به قهرمان باشد
|
|
|
گالیله از دادگاه بیرون می آمد در حالیکه به آنچه باور نداشت اعتراف کرده بود.
در این حین یکی از شاگردانش فریاد برآورد:
- بیچاره ملتی که قهرمانش بمیرد!
و او به آرامی پاسخ داد:
- بیچاره ملتی که محتاج به قهرمان باشد.
|
|
چهارشنبه هفتم شهریور 1386 |
|
|
| |