بنام تنها الهه هستي
پهلوان سوار بر اسب خود مي تاخت تا به معدن شهر رسيد. پير مردي را ديد كه چين هاي صورتش را با سياهي گرد و خاك پوشانده بود و زيبايي دست هايش را با تاول هايي زشت پنهان كرده بود.
پهلوان گفت: با من همراه شو تا كمر ظلم را بشكنيم تا آسايش را دوباره ارمغان بياوريم.
و پير پاسخ داد: دور شو نمي خواهم بعد از شصت سال عمر با شرافت ياغي بميرم.
پهلوان تاخت تا به آهنگري رسيد. به دستان پر توان آهنگر خيره شد. گويي دستان او خشمي عظيم را بر آهن مي كوفت و آهن همچنان كه اين خشم و نفرت را مي پذيرفت شكل شمشير به خود مي گرفت.
فرياد برآورد: با من همراه شو تا گردن ظلم را بزنيم.
و مرد گفت: دور شو بايد بيشتر عرق بريزم تا اين شمشير ها را تحويل حاكم دهم مزاحم نشو نانم را آجر نكن.
پهلوان به سمت سپاه تاخت. در راه نوجواني پر شور را ديد كه با شمشيري چوبي بر درختي تنومند مي كوبد. پهلوان بازوبند خود را به او داد و گفت: بكوب پس از من بكوب تا صداي ضربه هاي تو خواب اين ها را آشفته سازد تا به ياد آن ها آورد بردگي، شرافت را و نان به تنهايي خوشبختي را به همراه نمي آورد. بكوب فرزند من.
پهلوان به سمت سپاه تاخت و ديگر هيچكس او را نديد.
ايام گذشت و مردم گاه بازوبندي را بر دست نوجواني مي ديدند كه آشنا مي نمود. ماه ها و سال ها سپري شد تا سرانجام تشديد صدايي راز آلود بنياد سست آن ها را در هم ريخت.
توسط:احسان . الف