تبليغاتX
تبخيرشو

تبخيرشو

الهی, عقیده هایم را از دست عقده هایم مصون بدار

 

 

خوابگرد ها

در شهر زادگاهم زن و دختری زندگی می کردند که در خواب راه می رفتند.

یک شب وقتی که سکوت جهان را در خود گرفته بود آن زن و دخترش در باغ مه گرفته شان در حالیکه خواب بودند به هم رسیدند.

مادر به سخن آمد و گفت:

- سرانجام ... سرانجام ای دشمن من! تو که جوانی ام را به پایت ریختم تو که زندگی ات را بر خرابه های زندگی من بنا کردی ای کاش می توانستم تو را بکشم!

و دختر به زبان آمد و گفت:

- ای زن پست و منفور ای پیر ای خودخواه! تو که میان من و خود آزادم ایستادی! تو که زندگی ام را انعکاس زندگی پژمرده خود قرار دادی! ای کاش مرده بودی!

در همان لحظه خروسی خواند و هر دو بیدار شدند. مادر به نرمی گفت:

- تو هستی عزیزم!

و دختر به مهربانی پاسخ داد:

- بله عزیزم.

                                                                   از جبران خلیل جبران


دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 |

 

پهلوان

بنام تنها الهه هستي

    پهلوان سوار بر اسب خود مي تاخت تا به معدن شهر رسيد. پير مردي را ديد كه چين هاي صورتش را با سياهي گرد و خاك پوشانده بود و زيبايي دست هايش را با تاول هايي زشت پنهان كرده بود.

   پهلوان گفت: با من همراه شو تا كمر ظلم را بشكنيم تا آسايش را دوباره ارمغان بياوريم.

   و پير پاسخ داد: دور شو نمي خواهم بعد از شصت سال عمر با شرافت ياغي بميرم.

   پهلوان تاخت تا به آهنگري رسيد. به دستان پر توان آهنگر خيره شد. گويي دستان او خشمي عظيم را بر آهن مي كوفت و آهن همچنان كه اين خشم و نفرت را مي پذيرفت شكل شمشير به خود مي گرفت.

   فرياد برآورد: با من همراه شو تا گردن ظلم را بزنيم.

   و مرد گفت: دور شو بايد بيشتر عرق بريزم تا اين شمشير ها را تحويل حاكم دهم مزاحم نشو نانم را آجر نكن.

   پهلوان به سمت سپاه تاخت. در راه نوجواني پر شور را ديد كه با شمشيري چوبي بر درختي تنومند مي كوبد. پهلوان بازوبند خود را به او داد و گفت: بكوب پس از من بكوب تا صداي ضربه هاي تو خواب اين ها را آشفته سازد تا به ياد آن ها آورد بردگي، شرافت را و نان به تنهايي خوشبختي را به همراه نمي آورد. بكوب فرزند من.

   پهلوان به سمت سپاه تاخت و ديگر هيچكس او را نديد.

   ايام گذشت و مردم گاه بازوبندي را بر دست نوجواني مي ديدند كه آشنا مي نمود. ماه ها و سال ها سپري شد تا سرانجام تشديد صدايي راز آلود بنياد سست آن ها را در هم ريخت.

                                                                       توسط:احسان . الف


یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 |

 

بنام خدا

  اميدوارم اين يه فصل جديد براي زندگي من باشه اميدوارم اينجا مثل دنياي واقعي ما سرد و بي روح نباشه پس:

                              خوش آمدم


یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 |

 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن

 

تراوشات اخير

فانوس و سایه ها

انتظار

کاش می آموختیم

تو را می جویم

هوای گریه

تولد

حرف درد رنج

ایمانی خطرناک

مرگ